تبليغاتX
کهنه حصیر

به دنیا آمدیم تا ...           

بیخیال سکوت!!!

 

گاهی با خودمون میگیم بی خیال! اینم میگذره! تموم میشه! اوضاع اینجور نمیمونه!

هی داریم میگیم میگذره، میگذره، ... آره داره میگذره، ولی اون چیزی که میگذره عمر ماست. اگه خیلی خوشبینانه 100 سال عمر کنیم فقط 30 سالشو تو خواب بودیم! و حدود 5 سال در حال خوردن. یعنی همین جوری حدود یک سوم از زندگیمون چیز خاصی توش نبوده و فقط برای این بوده که بتونیم زنده بمونیم.

بین 5 تا 10 سال تلویزیون نگاه کردیم، یه چند سالی تو تاکسی و اتوبوس و ... و خلاصه تو ترافیک و همین طور چیزای دیگه.

در کل مگه ما چقدر فرصت داریم که بخوایم اجازه بدیم اینجوری عمرمون بگذره؟ آیا بقیه عمرمون برای انجام کارامون کافیه؟ 2 سالشو اینجوری بیخیال، 4 سالشو اونجوری بیخیال! ...

 

گاهی با خودم فکر می کنم که چرا بعضی کارها رو نمی تونم انجام بدم. مثلا چرا نمی تونم یه دوچرخه بگیرم برم یک سال دور دنیا رو بگردم؟ اونایی که اینکارو می کنن چه فرقی با من دارن؟

- به اندازه کافی پول دارن.

- تعهدی نسبت به کسی ندارن.

- مشکلی در مورد از دست دادن شغلشون ندارن.

- و ....

شاید تو کل دنیا از 6 میلیارد آدمی که هست فقط سالی 5-6 نفر این شرایطو داشته باشن و برن دور دنیا بگردن. خوب این یعنی استثنا. اما چرا همه نمیتونن؟ من چی؟

- پول ندارم.

- شاید خانوادم به من احتیاج داشته باشن.

- ممکنه موقعیت های تحصیلی، شغلی و خانوادگیمو از دست بدم.

- و ....

شاید خیلی ها دوست داشته باشن این کارو بکنن. اما نمی تونن.

خیلی کارای دیگه هم هست که نمی تونیم انجام بدیم ....

گاهی وقتی هوا بارونیه با خودم میگم چرا نمیتونم اولین ماشینی که میبینمو بدزدم و بیفتم تو جاده های شمال. وقتی من تو سن 20 سالگی دلم میخواد یه فراری داشته باشم، چرا باید 10 سال جوونیمو بذارم مثل سگ کار کنم تا تو سن 30 یا 40 سالگی بتونم فراری بخرم؟ تو 40 سالگی چه لذتی از فراری میبرم؟ چرا وقتی میخوام نمیتونم؟ اگه ما خیلی چیزا رو نمیتونیم پس چرا باید بخوایم؟ اگه نمیتونیم پس چرا به دنیا اومدیم؟

 

به دنیا اومدیم تا نتونیم؟

 

همیشه فکر مینکم که امثال هیتلر یا چنگیز آدمای موفقی بودن. چون به دنبال اون چیزی که میخواستن رفتن و تا حد زیادی هم موفق شدن. پس چرا باید در اون دنیا عذاب بشن؟ خدا ما رو آفریده و به ما اختیار داده، پس ما مختاریم هرکاری میخوایم بکنیم. اگه مجاز نیستیم پس چرا آفریده شدیم؟ آفریده شدیم برای نتونستن و انجام ندادن؟

 

میخوایم عمرمون چطور بگذره؟ مثل همه مردم؟ یه مدتشو بیخیال بشیم. یه مدت سختی بکشیم.‌ یه مدت بچه بزرگ کنیم. یه مدت نوه بزرگ کنیم .... کی میتونیم اونکاری که دوست داریمو انجام بدیم؟

 

این سوالو زیاد شنیدیم. (اگه بهت بگن 2 ماه دیگه میمیری چیکار میکنی؟ بازم به همین کارات ادامه میدی؟)

 

یه شب خواب دیدم میخوان منو اعدام کنن. همیشه فکر می کردم از مردن نمی ترسم. تو خواب هم تا وقتی که طناب دار رو ندیده بودم همینطور بودم. ولی کم کم احساس کردم وقت رفتنه. بهم گفتن وسایلتو تحویل بده. کیفم همراهم بود. توش موبایلم بود. موبایلمو برداشتم. با خودم گفتم الان به کی زنگ بزنم. به پدرم؟ به مادرم؟ به دوستم. بهشون چی بگم؟ آخرین حرفی که بخوام به کسی بگم چی میتونه باشه. چطوری باید قبول کنیم که دیگه همدیگه رو نمیبینیم؟ تصمیم گرفتم به کسی زنگ نزنم!

 

اونقدر برام ملموس و ناراحت کننده بود که وقتی از خواب پریدم، تا یک ساعت داشتم گریه میکردم.

 

 

نکته: دوستان توجه داشته باشن، اگه خواستم بمیرم خبرشون نمی کنم!

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 6:16 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

سکوت!

فکر می کنم هر روز پست نوشتن زیاد هم جالب نیست!

آمار بازدیدها داره بالا میره، ولی کسی نظر نمیده!

پس یه مدت سکوت!

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

هی فلانی!

یه شاعری هست که میگه:

هی فلانی زندگی شاید همین باشد...

 

اخوان ثالث رو خیلی دوست دارم. ولی هیچ وقت نفهمیدم این همینی که میگه یعنی چه!

 

درسته. زندگی همینه. زندگی یه نفر میشه جلو زدن تو صف نون و اوتوبوس، یکی هم میشه ژان وال ژان، و از یاد نبریم که بازرس ژاور خودکشی کرد.

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

اون موقع ها ...

علی جون چرا دلت بسوزه! شهر شما هم کوه داره، باغ داره ...

- باغای کرج رو خراب کردن، دیگه جهانشهر باغ نداره، دیگه هوای کرج تمیز نیست.

علی، خاطرات بچگی هات باغ داشت مگه نه؟

 

اون وقتا که ما هنوز مدرسه نمی رفتیم، انزلی یه جایی داشت بیرون شهر که بهش میگفتن زمین طیاره. درست چسبیده به آخرین ساختمونای شهر. یه زمین خیلی بزرگ که تهشو نمی شد دید. از لب جاده رشت انزلی تا لب دریا. 13 بدرا همیشه میرفتیم اونجا. خیلی شلوغ میشد. ماشین ها رو دور پارک می کردن و وسطشون یه زیرانداز مینداختن. بعد میشستن شروع می کردن به بزن و برقص .... اون موقع ها 13 بدرامون شلوغ بود. 8-10 تا ماشین میشدیم. یه 40- 50 نفری بودیم. آتیشی درست می کردیم که قطرش 2 متر بود...

اما حالا دیگه زمین طیاره وجود نداره. جاش ساختمون ساختن. واسه خودش 4-5 تا محله داره!

آره علی... انزلی هم دیگه شهر بچگی هام نیست. دریاشم دریای بچگی هام نیست. اگه بری شنا کنی تنت یا بوی نفت و گازوئیل میگیره یا بوی فضلاب.

تهران هم اینجوری شده. درکه و دربند از پارک ملت هم شلوغ تره. فرحزاد دیگه فرقی با خیابون هاشمی نداره. کباباشم از کبابای دانشکده بدتره.

 

اگه بخوام برم یه جای قشنگ باید خیلی از شهر دور بشم.

هر روز باید بریم دورتر.

هی باید دورتر بشیم تا به جایی برسیم.

 

  نوشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

لحظه ها

بگو از ما که به زندگی دچاریم،

            لحظه ها رو می کشیم،

                        نمی شماریم...

 

کرمانشاه که بودیم تو دسشویی های پادگان چیزای جالبی میشد پیدا کرد. تو یکی از توالت ها وقتی میشستی جلوت نوشته بود:

عجله نکن، جزء خدمت حساب میشه.

بعد کنارش نوشته بود: به پشت سرت نگاه کن. سرتو که برمیگردوندی نوشته بود سمت راست را نگاه کن. و از سمت راست هم با فلش به یه جهت دیگه و همینطور فلش ها و جهت ها رو دنبال می کردی تا اینکه به این جمله می رسیدی:

اه. بسه دیگه چقد اینور اونورو نگاه میکنی؟ کارتو بکن پاشو برو دیگه!

 

دوره آموزشی فقط روزها رو کشتیم. یک روز یک روز، روز می کشتیم!

وقتی روزی صد بار از خودت بپرسی من اینجا چیکار می کنم؟ کار دیگه ای نمیشه کرد.

 

 

خدایا منو به اون روز ننداز که لحظه هامو بکشم،

خدایا منو به اون روز ننداز که لحظه هامو بشمارم،

 

 

البته نخبه کشی مجاز است،

 

و اکنون،

این منم، مردی نخبه، در آستانه فصلی سرد ...

 

 

نکته: اعتماد به نفس چیز خیلی خوبیه!

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

بچگی ها

اون قدیما خوب بود. داییم تو بانک کار میکرد. واسه همین منتقلش میکردن اینور اونور. یه مدت آستارا بود. اونوقتا همیشه پنج شنبه ها عصر داییم اینا میومدن انزلی و تا عصر جمعه میموندن. پنج شنبه جمعه ها کیف ما کوک بود. من و برادرم و پسر داییم همسن بودیم. حدودا 7-8 ساله. آخر هفته ها با هم بودیم. خوش میگذشت. یادمه اونوقتا داییم لب دریا یه پلاژ داشت. صبح جمعه ها ما سه تا رو برمی داشت میبرد پلاژ. یه پژوی 504 داشت. میذاشتش جلوی پلاژ و می رفت پیش دوستاش. ما هم لب دریا بازی می کردیم. با ماسه ها قلعه درست می کردیم. چه کیفی داشت. ولی کیف اصلی وقتی بود که دزدکی دور از چشم دایی جلوی چرخ ماشین چاله می کندیم. عاشق این بودیم که ماشین تو ماسه ها گیر کنه و ما هلش بدیم تا در بیاد. داییم همیشه می فهمید. ولی اونقدر مهربون بود که به روی خودش نمی آورد. میشستیم تو ماشین. و منتظر بودیم که بیفتیم تو چاله. داییم با اینکه می تونست دنده عقب بره ولی میرفت جلو. دایی مهربونم صاف میرفت تو چاله. بعد که ماشین گیر میکرد میگفت ای شیطونا! یادمه یه بار اونقدر چاله شو پدر مادر دار کنده بودیم که داییم برای بیرون آوردن ماشین رفت چند تا از دوستاشو صدا کرد!

ناهار هم همیشه خونه خاله بودیم. ما و داییم اینا. ناهار که تمام میشد میرفتیم سراغ کارتون ساعت 2. خاله یه تلویزیون خیلی قدیمی داشت. از اونا که اندازه یه کمده! حدود 20 اینچ بود. ولی عرضش دو متر بود و دو تا بلندگوی بزرگ دو طرفش داشت که در کل به شکل یک دکوراسیون چوبی شیک بود. همیشه باید 10 دقیقه زودتر تلویزیونو روشن می کردیم تا گرم بشه! تا بتونیم کارتون ساعت 2 رو ببینیم.

 

چقدر از بچگی هام خاطره های قشنگ دارم. دلم برای بچگی هام خیلی تنگ شده.

 

خاطرات بچگی بچه من چه چیزایی خواهد بود؟ شاید اینکه وارکرافت 18 رو تا آخر رفته... یا اینکه همیشه تو فیفا ۲۰۲۲ از باباش میبرده!

 

مزخرف!

 

 

  نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

قطار کرمان

کمتر از یک ماه بعد از زلزله بم رفتم کرمان، برای یه سمینار. با قطار رفتم. وقتی رفتم تو کوپه دو تا جوونو دیدم که ریخت و شکل عادی نداشتن. با موها و ریشهای بلند. گفتم یه بار اومدیم یه جای دور بریم عجب همسفرایی گیرمون اومد! با تعریفایی که از کرمان تو ذهنم بود گفتم اینا یا شب سرمو می برن یا کیفمو میزنن!

وقتی سر صحبت باز شد هیچ فکر نمی کردم این دو تا جوون دانشجوی فوق لیسانس عکاسی باشن. اهل بم بودن. وقتی پیرمرد همسفرمون ازیکیشون پرسید کیاتو تو زلزله از دست دادی، گفت دیگه الان جای این نیست که بگم کی رفته، کی مونده.

اونقدر عمیق این حرفو زد که تمام غم و غصه این مدت رو تو چشاش دیدم. چه روح لطیفی داشتن! خیلی ساده و معصوم! وقتی یکیشون از عاشق شدن اون یکی تو دانشگاه میگفت و سر به سر هم میزاشتن، سادگی شون دیدنی بود.

کاش بهشون نزدیک بودم. کاش دوستشون بودم.

 

- دیدین این دانشجوهای هنرو؟ ... یه تیپهای خاصی میزنن...

حال نمی کنم! بهم نمی چسبه!

ولی اون دو تا پسر تو قطار بهم چسبید.

 

تظاهر ما و تظاهر مردم جامعه ما باعث شده که دیکه ظاهر نشون دهنده باطن نباشه. فقط داریم فیلم بازی می کنیم. فقط کافیه مردم از رو ظاهر ما بگن که یارو کارش خیلی درسته...

 

 

نکته: هرچه بگندد نمکش می زنند...

زیاد نمک زدی بابا... ! بسه!

 

 

  نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

همدردی!

بعد از 11 سپتامبر تو تهران برای قربانیان حادثه شمع روشن کردند. آی مردم دنیا ببینید ما هم خیلی با کلاس هستیم. ببینید شمع روشن کردیم!

بعد از زلزله بم کنسرت میذارن، با لباسای شیک و پیک میان میشینن هورا میکشن گل پرت میکنن و برای آهنگ مرغ سحر گریه میکنن.

کدومشون برای کسایی که همه خانوادشونو تو زلزله از دست دادن یه قطره اشک ریختن؟ کسی برای خبرنگارای خودمون شمع روشن کرد؟

 

خوب تظاهر می کنیم که همدردیم. خوب ...!

 

چیکار کنم؟ حال نمی کنم. خوشم نمیاد.

 

 

  نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

تلویزیون

یکی از نزدیکان نزدیک من کاری کرده که خیلی تو ذهنم مونده. چند روز مونده به عید، یه شب میاد خونه و تلویزیون 20 اینچ قدیمیشو میده به کسی که همراهش اومده بود و در مقابل 3000 تومن میگیره. در حالی که خیلی بیشتر از اینا می ارزیده. پدری که سه تا بچه هاش با 3000 تومن فرستاده بودنش بیرون تا شب عید براشون تلویزیون بخره ...

چقدر زندگی من خالی از این چیزاست. چقدر سخت از چیزایی که دارم دل می کنم. فقط خوشحالم که اون فرد خیلی بهم نزدیک بوده. حتی همین یه ذره هم باعث میشه که هر وقت یادش میفتم احساس خوبی داشته باشم. ولی خودم برای احساس خودم کاری نمی کنم. بهونه زیاده ... توجیه زیاده ...

 

فقط میشینیم کارامونو توجیه می کنیم.

 

 

  نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

های های، ...

بعضی وقتا اونقدر از زندگی نا امید میشم که به پایانش فکر می کنم. فکر می کنم که حتی یک دلیل کوچیک برای ادامه یک لحظه دیگه هم وجود نداره. اما در همین شرایط روحی پیش اومده که کسی زنگ زده، یا ایمیل زده یا با هم چت کردیم و شروع به درددل کرده، ... از نا امیدی و بی حوصلگی و تنهایی و ... حرف زده. اما در همچین موقعیتی من نمیدونم چطور اونقدر حرف های امیدوار کننده می زنم و چنان به طرف روحیه میدم که یارو یه کم سرحال تر میشه.

حرف بعدی خداحافظیه!

یعنی علی میمونه و حوضش!

آقا ما هم الان یه احساساتی داشتیم! ما هم داشتیم یه فکرایی می کردیم! علووووووووو! هووووی! پس من چی؟

 

های های، های های، دل تنگ من!

 

 

  نوشته شده در  جمعه 25 آذر1384ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

جر و بحث

بیایید برای نخستین بار ماه را به خاطر چاله های سیاهش و ستاره را به خاطر لبه ی برنده اش دوست بداریم.

که چی بشه عزیز من؟ که چی؟ مگه میشه؟

شاعر میگه:

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم!

آره؟

 

نمیدونم! ..... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

فرصت انتقامو هیچ کس از دست نمیده.

فرصت، .......... کلا چیز خوبیه. فرصت انتقام از اون خوباشه!

ولی ای کاش فرصت ها برای جبران بود. خیلی چیزا رو نمیشه جبران کرد.

بره گمشه، ... اصلا آدم نیست.

آدم که هست... نیست؟

آدم بودن به چیه؟ تو تعیین میکنی که کی آدمه کی آدم نیست؟

 

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین.

رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هرکجا برگی هست، شور من می‌شکفد.

بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

 

 

نمیگیم و نمی‌شنویم،

انتظار داریم و منتظرمون هستن،

نمی‌بخشیم و بخشیده نمی‌شویم،

تنها چیزی که از دست میره فرصته.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

نوشتن

شروع کردم به نوشتن. همیشه نوشتن رو خیلی دوست داشتم.

 

در حال حاضر بیشتر برای این ‌می نویسم که بتونم ذهنمو جم و جور کنم. خیلی پراکندست. مثل یه کتابی که لغتاشو دونه دونه با قیچی بریده باشن و ریخته باشن تو یه کیسه. هیچی ازش نمی فهمم.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

به نام خدا

زندگی کهنه حصیره

شب خوسی صبح ویریزی ماله دره جان میان

این شعرو پدرم زیاد میخونه. یعنی زندگی حصیر کهنه ایه که وقتی شب روش میخوابی و صبح بیدار میشی جای نقشای حصیر رو تنت مونده.

 (این شعر مال اون قدیماست که به جای فرش تو خونه های انزلی حصیر مینداختن)

 

خیلی گشتم دنبال اینکه بدونم زندگی چیه یا برای چیه. ولی فایده ای نداشت. چیزی دسگیرم نشد. ولی همیشه فکر می کردم که زندگی ارزششو داره که ادامه بدی تا ببینی چی میشه.

ما فقط یکبار زندگی میکنیم. یکبار برای همیشه. و این نکته ایه که حداقل برای من خیلی مهمه. ولی میبینم که برای خیلی ها مهم نیست. جوری زندگی می کنیم که انگار همیشه فرصت داریم. فرصت جبران. فرصت تکرار. فرصت انتقام. فرصت همه کار.

ولی فرصتی نیست. وقتی رفتی دیگه رفتی...

 

یه روز یه خبر بدی بهم رسید. یکی از دوستام تو رودخونه غرق شد. هیچ وقت اینقدر شوکه نشده بودم. اون لحظه با خودم گفتم یعنی نمیشه الان در باز بشه و بیاد تو؟ یعنی رفت؟ برای همیشه؟ من دلم میخواد یه بار دیگه ببینمش. میخوام یه بار دیگه باهاش حرف بزنم. یعنی نمیشه؟ باید قبول کنم که دفعه دیگه ای در کار نیست؟

 

چند نفر هستن که ما میخوایم یه بار دیگه ببینیمشون؟ یه بار دیگه باهاشون حرف بزنیم؟ شاید هیچکی. شایدم خیلی‌ها. چقدر فرصت داریم؟

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط سعید  |  آرشیو نظرات

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 11:13  توسط سعید 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM