تبليغاتX
کهنه حصیر

جام جهانی

این ده روز هم سرم گرم فوتبال دیدن بود. روزی سه تا فوتبال آدم رو از کارو زندگی میندازه. دیگه خسته شدم. فقط بازی‌های مهم رو نگاه میکنم. اگرچه بازی‌ها از جام جهانی قبلی بهتره ولی انصافا 32 تا تیم برای جام زیاده.

 

===========================

سر بازی انگلیس گزارشگر گفت که اریکسون مربی تیم انگلیس 5 میلیون پوند در سال حقوق میگیره. یک مقدار به این عدد دقت کنین! میدونید چقدر پوله؟ آخه مگه در سال چقدر خرجته مرد حسابی! مگه چقدر کرایه خونه میدی؟ مگه چقدر قسط یخچال و تلویزیون و . . . میدی؟ مگه یه پرس چلوکباب چنده؟!!!

مردم از اونور دنیا بلند میشن کلی خرج میکنن میرن آلمان 90 دقیقه بازی تماشا کنن. این همه حرص و جوش، این همه دعوا و درگیری به خاطر 11 تا بازیکن که به [...] شونم نیست که ببازن! این همه هیاهوی مردم و روزنامه‌ها و رادیو تلویزیون و . . .  واسه اینکه قیمت بازیکن‌ها روز به روز بره بالاتر و روز به روز حقوق بیشتری بگیرن.  الکی الکی!

 

===========================

یه مطلب جالب! هیچ دقت کردید؟ تمام شبکه‌های معروف برای گزارش و تفسیر بازی‌ها از بزرگترین مربی‌ها و فوتبالیست‌ها استفاده میکنن. مثلا اوتسمار هیتزفیلد ! (درست نوشتم؟؟؟) برای یکی از شبکه‌ها بازی‌ها رو تفسیر میکنه. یا مثلا میدونید مفسر رسمی فیفا برای بازی‌های تیم آنگولا کیه؟ خوزه مورینیو مربی چلسی! همین طور بگیرید برید تا بقیه شبکه‌های تلویزیونی. تو این شبکه‌ها کسی که گزارش میکنه وسط بازی نظراتشو (البته به عنوان کسی که فوتبال حالیشه) در مورد بازی میگه. بعضی وقتها هم دو نفری گزارش میکنن و با هم در مورد بازی بحث میکنن. اما حالا تو ایران. همه گزارشگرها فقط همون چیزی رو که همه میبینن میگن. مثلا چی؟ : یه توپ از جناح چپ، فلانی پاس میده به فلانی، فلانی سانتر میکنه، فلانی پاس میده به دروازه‌بان و .... خوب اینا رو که ما خودمون داریم میبینیم! حالا هم که مد شده اسم پسرخاله و دخترخاله و شماره پا و ... بازیکن‌ها رو میگن. که مثلا آره ما خیلی حالیمونه.

مثلا این عادل فردوسی‌پور. کاملا مشخصه که همیشه تو مدرسه موقع یارکشی واسه فوتبال آخرین نفری بوده که میمونده. بعد هم بهش میگفتن اگه دروازه وای میستی بیا سر ما! یا این محصص! کارشناس فوتبال! یه جوری بازی تیم‌ها رو تجزیه و تحلیل میکنه که آدم فکر میکنه اگه این مربی هر تیمی بود قهرمان جام جهانی میشد! مثلا میگه این تیم اگه بخواد ببره باید اینجوری بازی کنه، فلان بازیکن رو بزاره فلان جای زمین فلان کارو بکنه، اون یکی تیم اگه بخواد ببره باید این کارو کنه و اینجوری بازی کنه! یکی نیست بگه آخه مرد حسابی کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! تو اگه واقعا این قدر حالیته تا حالا یه تیم تو لیگ دسته 3 داشتی که بیاریش بالا؟

 

 

پی‌نوشت 1: درست 16 سال پیش 31 خرداد 1369 زلزله رودبار 40 هزار قربانی گرفت. درست وسط جام جهانی 1990 ایتالیا. اگه اشتباه نکنم اون شب انگلیس بازی داشت.

پی‌نوشت 2: 29 خرداد 1356 شهادت دکتر علی شریعتی.

پی‌نوشت 3: 31 خرداد 1360 شهادت دکتر چمران.

پی‌نوشت 4: خدایا مگذار دروغ بگویم، زیرا می‌دانم که دروغ چه گناه کثیفی است (دکتر چمران).

پی‌نوشت 5: میگن دکتر چمران با هلیکوپتر هواپیما میزده. آدم از آمریکا دکترای الکترونیک داشته باشه بعد بیاد اینجوری بشه. فیلم‌های اون موقع دکتر چمران رو دیدید؟

 

 

 

 

 

پی‌نوشت 6: یه خورده باید فکر کنم. فعلا Don't disturb کنید میخوام تمرکز کنم! ما رفتیم تو حس!

 

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط سعید  |  14 نظر

 

 

تنها در خانه!

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید    سعید همین جاست بیایید بیایید!

 

فکر میکنم الان یکی از پراکنده‌ترین خانواده‌های دنیا خانواده ماست!

به مدت یک هفته تنها در خانه شدم. Home alone

یکی ارومیه، یکی کاشان، یکی شیراز و یکی نوشهر . . .

من هم انزلی در خانه بیدم.

همیشه خونه خالی حال میده. حتی اگه خیلی بچه مثبت باشی! به قول یکی از دوستان، من با این خونه خالی فقط کفران نعمت میکنم!

با اینکه خیلی تنها زندگی کردم ولی تو این دو سه روزه حسابی شدم مثل این آدمای ویلون و سرگردون که تا مادرشون میره مسافرت گشنه میمونن و نمیتونن خودشونو جمع کنن! دیروز اصلا حوصله نکردم برم نون بگیرم. واسه همین نزدیک بود شام نخورده بخوابم که بالاخره سه تا نون ساندویچی تو فریزر پیدا کردم.

هوا هم حسابی گرم شده. اونم تو این اقلیم شرجی رشت و انزلی. البته هرچی باشه از هوای خشک تهران بهتره. تهران که گرم میشه نفس آدم بالا نمیاد.

این راننده ها هم فکر میکنن اگه کولر روشن کنن پول برق واسشون میاد. تو این هوای گرم شرشر داری عرق میریزی با سمند از رشت بیای انزلی ولی بدون کولر! مرد حسابی مگه چقدر مصرف بنزینت میره بالا! از صبح تا شب پشت فرمون خفه نمیشی؟

 

دلم میخواد برم دریا ولی چه دریایی!!!

آب کثیفه، ساحل کثیفه، . . . فاضلاب شهرهای اطراف میریزه تو مرداب از مرداب هم میاد میریزه به دریا. ساحل هم پر از آهن و میلگرد و بتن و پلاستیک و آشغال و هزار چیز دیگست. چقدر دلم واسه ساحل 20 سال پیش* تنگ شده. یادمه اون موقع‌ها تابستونا همیشه جمعه شب‌ها موقع برگشت مسافرا تو ساحل رو ماسه‌ها چهار پنج ردیف ماشین تو ترافیک میموندن. از تمام شهرهای اطراف میومدن انزلی. خیلی‌ها پلاژ داشتن. چند کیلومتر ساحل بزرگ و تمیز. ولی بعد از جلو اومدن آب دریا خیلی از پلاژها از بین رفت. بعدش هم انگار مردم از حال و هوای اون موقع‌ها اومدن بیرون.

نمیدونم، . . .  زندگی ماشینی که میکن اینه؟

ملت که همه ماشاا... از دم قسط یه ماشین انداختن زیر پاشون. همه هم لامصب عشق مسافرت. اونم بد مسافرت. تا یکی دو روز تعطیل میشه همه ماشینو ور میدارن میرن سمت شمال. انزلی که مسافر میاد اینقدر شلوغ میشه که دیگه تاکسی و تاکسی تلفنی‌ها کار نمیکنن.

جالبش اینجاست، اون چیزی که فکر میکنم زندگی ماشینی ماست . . . یارو از شهرش بلند میشه این همه راه میاد شمال که مثلا از طبیعتش لذت ببره! ولی صاف میاد وسط شهر تو پیاده‌رو چادر میزنه. کنار بوق ماشین و رفت و آمد مردم و . . . .

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط سعید  |  7 نظر

 

آسانسور

جمعه و شنبه تهران بودم.

یک توصیه دارم برای دوستان و اون اینکه در این مملکت گل و بلبل که همه چیز سر جای خودش قرار داره، هیچ وقت روزهای تعطیل آسانسور سوار نشید. حتی روزهای نیمه تعطیل هم در ساختمون‌های کم رفت و آمد آسانسور سوار نشید. آره دیگه! درست فهمیدید! من و پسردایی مربوطه تو آسانسور گیر کردیم.

نکته اخلاقی این ماجرا این بود که ما حدود 20 دقیقه‌ای که تو آسانسور بودیم دو نفر سرایدار ایرانی نتونستن مارو در بیارن، ولی یه سرایدار افغانی تو 2 دقیقه مارو درآورد! اون لحظه برام یکم عجیب بود که چطور یه افغانی از سیستم آسانسور سر درآورده! انگار که افغانی‌ها فقط بیل و کلنگ زدن بلدن! پیش خودم گفتم من که به عنوان یه ایرانی نا آگاه نسبت به این افغانی‌هایی که این همه هم دور و بر ما هستن همچین دیدی دارم، اونوقت اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها نسبت به ما ایرانی‌ها چه دیدی دارن. وقتی برای من قابل قبول نیست که یه افغانی رو تو کشورم از ایرانی‌ها بالاتر ببینم، اروپایی‌ها هم حق دارن که مارو تو کشوراشون راه ندن.

تذکر دوستانه: آقای مهندس بیژن! فکر میکنی این پولی که میگیری حلاله؟ به جای الواتی آسانسورا رو درست چک کن!

 

یه خبر هم اینکه اگه برید از انتشارات جیحون روبروی دانشگاه تهران کتاب بخرید یه سررسید قشنگ هم هدیه میده!

یه تذکر هم بدم. اگه کتابی خریدید که تهش CD داشت همون موقع CD رو بکنید بذارید تو کیفتون. چون بعضی‌هاش خوب نچسبیده، توی راه ممکنه بیفته. آره باز هم درست متوجه شدید. من یه کتاب با CD خریدم ولی اومدم خونه دیدم CD نیست. کلی هم حیف شد. آخه کلی تمرین و نقشه و اینا توش بود.

 

تو این چند روز حسابی ماشین سواری کردیم. قبلا فکر میکردم سمند ماشین سنگینیه، خوب راه نمیره. ولی دو سه تا سمند ردیف سوار شدم نظرم عوض شد. اگرچه 206 یه چیز دیگست ولی همون سمند!!!

حالا فعلا پولامو جمع کنم، شاید حدود سال 1486 شمسی بتونم یکی بگیرم. البته اگه تا اون موقع به علت آلودگی هوا خط تولید وانت سمند جایگذین سواری سمند نشده باشه.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط سعید  |  4 نظر

 

نمیدونم

نمیدونم چرا بعضی‌ها بیشتر از تلاششون بدست میارن؟

و چرا بعضی‌ها به اندازه‌ای که تلاش میکنن بدست نمیارن؟

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط سعید  |  4 نظر

 

زندگی

زندگی در متن با زندگی در حاشیه خیلی فرق داره. زندگی در آفتاب با زندگی در سایه. زندگی در بیداری با زندگی در خواب. زندگی پررنگ با زندگی کم رنگ. زندگی مرتبط با زندگی بدون ارتباط. زندگی باهم با زندگی بدون هم.

 

یه دونه دفتر خاطرات داشتم. فکر میکنم گمش کردم. هرکس پیداش کرد میتونه بخوندش. شاید باز هم بیشتر منو بشناسه. فکر میکنم بهترین راه شناخت افراد خوندن مطالب خصوصی‌شونه. همونطور که خیلی‌ها با خوندن این وبلاگ گفتن که نویسنده این وبلاگ با اون کسی که میشناختن خیلی فرق داره.

 

هیچ فرقی نداره اگه بشناسمتون یا نشناسمتون. نمیدونم دوستون دارم یا ندارم. آدمایی که فقط بین ما فاصله هست. آدمایی که سعی کردم بهشون نزدیک بشم ولی ناامیدم کردن. آدمایی که سعی کردن بهم نزدیک بشن ولی ناامیدشون کردم.

 

 

 

 

همیشه فکر میکنیم فرصت داریم تا کاری رو بذاریم واسه بعد. فکری که همیشه اشتباست.

 

 

فرصت تموم شد. خودکارا بالا.

 

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط سعید  |  4 نظر

 

گیر!

 

 

لامصب وقتي نوشتنم مياد ديگه ول نميکنه!

شما هم همچنان نظر نديد!

اگر نظر نديد در طي 7 ماه آينده 7 بدبختي و بلاي بزرگ سرتون مياد!

تذکر: اين اي‌ميل‌هايي که ميگه اگه اينو براي 20 نفر نفرستيد بدبخت ميشيد رو زياد جدي نگيريد. نميدونم کدوم آدم بيکاريه اينا رو ميفرسته!

اون موقع ها که من گوش شنوا بودم، همه يک دنيا حرف داشتن. اما حالا که من يه دنيا حرف دارم، کو گوش شنوا!

اين روزا کاري ندارم جز نوشتن. جز اينکه به هيچ چي فکر نکنم جز تموم شدن سربازي. به يک سال ديگه. به اينکه بالاخره کي ميتونم مثل آدم زندگي کنم. در اختيار خودم باشم. براي خودم کار کنم. با موجودات ذي‌شعور رابطه داشته باشم. اندازه ارزش کاري که ميکنم حقوق بگيرم و و و و و . . . .

بيکاري کلافم کرده. نميتونم بشينم چيزي ياد بگيرم. خيلي چيزا هست که به درد کارم هم ميخوره. ولي نميتونم بشينم ياد بگيرم. اون موقع که دانشجو بودم سر کار هم ميرفتم، ساعت 4 ميرسيدم خونه. تازه يه چيزي براي ناهار درست ميکردم و ميخوردم. بعد ميشستم پشت کامپيوتر تا 11 شب. وسطش يه چيزي هم واسه شام درست ميکردم. 7 صبح هم ميرفتم سر کار. آدم بايد يه انگيزه‌اي چيزي داشته باشه. آدم بايد يه نيازي حس کنه که بره يه چيزي ياد بگيره. وقتي هيچ استفاده‌اي برام نداره چطور بشينم ياد بگيرم.

 

----------------------------------------------

فکر کنم اين چند روزه در مورد کاريکاتور روزنامه ايران به اندازه کافي تو اينترنت و غيره مطلب و نقد و غيره خونديد. منم گفتم يه چيزي بنويسم مردم نگن اين نظر مظر نداره. (در مورد تکرار کلمه دوم مثل: نظر مظر – هدف مدف – پارتي مارتي و غيره به يه جمع بندي گرامري رسيدم که بزودي مينويسم!)

جک ساختن واسه قوميت‌ها همه جاي دنيا وجود داره. تو انگليس هم وقتي ميخوان جک بسازن ميگن يه اسکاتلنديه فلان و فلان کرد. ولي چون ملت ايران خيلي ضعيف‌کش هستن و هميشه يادشون ميره که خودشون نبودن که انتخاب کردن کجا بدنيا بيان، براي همين اين چيزا تو ايران خيلي شديدتره. کار انگليس‌ها هم نيست. وقتي جامعه اينقدر کشش داره ديگه کار بيگانه نيست. وقتي حتي شهرهاي نزديک به هم ايران هم با هم همچين مشکلاتي دارن ريشه رو بايد تو فرهنگ مردم ديد.

 

 

----------------------------

عکس پايين جايزه پوليتزر 1994 رو برد. هيچکس نميدونه بعدش چه اتفاقي افتاد. چون عکاس بعد از گرفتن عکس از اونجا رفت. شايد داشت فکر ميکرد بايد بهش ماهي بده يا ماهيگيري يادش بده. کوين کارتر 3 ماه بعد به خاطر افسردگي خودکشي کرد.

چه خوبه که آدم يادش نره خودش نبوده که انتخاب کرده کجا به دنيا بياد.

 

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه 5 خرداد1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط سعید  |  6 نظر

 

گناه - کتاب - فیلم !!!

میبینم که در مورد پست قبلی کامنت کم گذاشته شده! شاید بعضی‌ها میگن آدم در مورد خدا که دیگه اینجوری صحبت نمیکنه! واقعا نمی‌دونم بعضی‌ها این فکر رو میکنن یا نه. آخه وقتی کامنت نمیذارین من از کجا بفهمم که اینجوری فکر کردین یا نه؟ خوب کامنت بذارین دیگه! حتما باید یه چیزی بهتون بگم؟ (این هم آخرین روش برای جذب کامنت!)

حالا شما هر طوری فکر میکنید، . . . من که اشکالی نمیبینم اینطوری در مورد خدا صحبت کنم. شایدم من زیادی راحتم! شاید استغفراله گناه باشه! نمیدونم. من گاهی نافرمانی کردن آدم‌ها از خدا رو به این صورت تصور میکنم. با خودم میگم فکر کن تو یه آدم آهنی (ربات!) درست میکنی که خیلی باهوش باشه. مثل این فیلمای تخیلی. با هوش مصنوعی. بعد این آدم آهنی برای خودش تصمیم بگیره که دیگه حرف شما رو گوش نکنه و هرکاری دلش خواست بکنه. شما چه احساسی بهتون دست میده؟ با خودتون نمیگید اینو نگاه کن! به حرف من گوش نمیده؟ یادش رفته کی بوجود آوردتش؟

البته این یه بحث جلب خیلی پیچیده‌ایه که به همین جاها ختم نمیشه. منم نه حوصله دارم بهش فکر کنم و نه اصولا اگه فکر کنم به نتیجه‌ای میرسم. فکر کنم به همون قضیه جبر و اختیار میرسیم. بهر حال فکر میکنم اگه انسان بخواد هوش مصنوعی درست کنه اینقدر بهش اختیار نمیده که هرکاری خواست بکنه که بشه مثل این فیلمای تخیلی!

 

گفتم هوش مصنوعی یاد فیلم هوش مصنوعی (Artificial Intelligent) افتادم. یه فیلم طولانی که اصلا خسته کننده نیست. شاید اون تیکه آخرشو (بعد از یخ زدن زیر دریا) بشه حذف کرد. با اون تیکه آخر یا بدون اون بهرحال کلی با این فیلم حال کردم. مخصوصا بازیگرش که به همون خوبی تو فیلم حس ششم (the Sixth Sense) بازی کرده.

 

--------------------------------

تا به حال فقط یه کتاب بود که تا آخر نخوندمش. کتاب دشمن پشت دروازه‌ها. همچین منو نگرفت. بعضی کتابا منو میگیره بعضی‌ها هم نمیگیره. اگه بگیره دو سه روزه تمومش میکنم. از کتابایی که سریع خوندم یکیش کتاب چشم‌هایش نوشته بزرگ علوی بود که یه بعدازظهر جمعه کلا 5 ساعت نشستم تمومش کردم. یه بار هم رفته بودم خوابگاه یکی از آشناها، یه کتابی که اسمشو یادم نیست از خاطرات ستاره فرمانفرمائیان بود که از کتابخونه گرفته بودن. منم چون یه شب بیشتر اونجا نبودم نشستم ترتیبشو دادم. فکر کنم تو اون یه شب حدود 400 صفحه شو خوندم (کلا 500 صفحه بود). خیلی جالب بود. مخصوصا در مورد اتفاقات اوایل انقلاب چیزایی توش نوشته بود که برام تازگی داشت. چیزایی که شاید جای دیگه‌ای نشه پیداش کرد مگر توی دفتر خاطرات.

جدیدا کتاب زیستن برای باز گفتن (یا همون زنده‌ام که روایت کنم) نوشته گارسیا مارکز رو گرفتم که بخونم. ولی اصلا باهاش حال نکردم. یه بیست سی صفحه‌ای خوندم. اینقدر توصیف و تعریف و وصف و این چیزا داره آدم حوصلش سر میره. هی میگم خوب بالاخره داستان چیه؟

 

 

-----------------------------

در مورد کتک زدن بچه‌ها هم شوخی کردم. من کتک نمیزنم. بچه رو از اول درست تربیت میکنم!!!

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه 4 خرداد1385ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط سعید  |  6 نظر

 

عدم واگذاری!

خوب به سلامتی سرقفلی این وبلاگ هم واگذار نشد.

راستشو بخواین دیدم یه مدت مد شده بستن و قهر کردن و دیگه نمینویسم و اینو نمیخوامو اونو نمیخوامو . . . گفتیم ما هم یه خورده ناز کنیم واسه خوانندگان بلکه یکی بیاد ناز ما رو هم بکشه! اما دیدیم که به قول شاعر ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت! و از اونجایی که ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست، عاشقی شيوه رندان بلاکش باشد، . . . روی همین راستا و دقیقا روی همین راستای عاشق بلاکش بودن، بیخیال ناز و نازکشی شدیم و از طرف دیگه از اونجایی که انگار نوشتن واسمون عادت شده، دوباره یک مقدار نوشتیم و دیدیم جایی نداریم واسه گذاشتن نوشته‌ها بجز کهنه حصیر خودمون.

 

 

------------------------

تبلیغ لباسشویی: آقا موشه شیرکاکائوشو بخوره! ای وای! حالا چیکارکنم؟ اماااااااا! حالا آقا موشه مثل اولشه!

همین کارا رو میکنین بچه‌ها پررو میشن دیگه! دیگه نمیشه به بچه‌ها حرف زد. یکی بزن در گوش بچه بگو آخه بی‌عقل آدم به عروسک شیرکاکائو میده؟ کی ما بچه بودیم از این کارا میکردیم؟ بعد میگن فرزندسالاری شده!

یه تبلیغ دیگه هم هست که یه بچه هی میگه اینو نمیخوام اونو نمیخوام و هی بهش چیزای جورواجور میدن، بچه هم میگه نمیخوام آخرش با یه دونه نمیدونم پفک بود یا شکلات ساکت میشه. خوبه دیگه! از فردا بچه‌ها یاد میگرین با نق زدن به خواسته‌هاشون برسن!

میگن دنیای دیوانة دیوانة دیوانه . . . همینه!

 

------------------------

یه روز یه مرده نشسته بوده کنار یه دیوار خرابه‌ای داشت واسه خودش حرف میزد. میگفت خدایا چی میشه الان یه چمدون پر پول از بالای دیوار بندازی پایین ما بریم یه ماکسیما بخریم بریم دور بزنیم حال کنیم؟ یکم وای میسته میبینه نه! خبری نشد. میگه خدایا اشکال نداره، یه چمدون پول نمیخوایم. اندازه یه کیف پول بده بریم یه پراید بخریم! باز میبینه خبری نشد. میگه خدایا حداقل یه چند صد تومن پول بنداز بریم یه موتور بخریم با بچه‌ها بریم دور بزنیم. میبینه بازم خبری نشد! میگه خدایا پول زیاد نخواستیم یه 10 هزار تومن بنداز بریم یه چلوکبابی یه غذای حسابی بخوریم! میبینه نخیر! باز خبری نیست. میگه خدایا نخواستیم! 100 تا تک تومن بده بریم دو نخ مگنا بگیریم بکشیم! با همینم راضیم! میبینه بازم خبری نشد. اعصابش خورد میشه میگه خدایا نخواستیم! پول که نمیدی، خوب بیا یدفه این دیوارو رو سر ما خراب کن دیگه! یدفه دامب و دومب و سر و صدا دیواره خراب میشه رو سر یارو. مرده از زیر آوار خودشو میکشه بیرون، همینجوری که داره خودشه میتکونه میگه: بمرده داری اجور [ک...] بازی وسین!

(این ورژن گیلکی بود! چون کل مزش به همین اصطلاح گیلکیش بود اوریجینالشو آوردم! حالا ترجمش: مردی فقط واسه اینجور [ک..] بازی‌ها! یا به قول بچه مثبت‌ها: مردی فقط واسه اینجور مسخره بازیا!)

آره دیگه این خدا هم قربونش برم یه کارش که مثل آدمیزاد نیست. حالا ما هی بشینیم بگیم خدایا اینو میخوام، اونو میخوام! انگار نه انگار! اما عوضش اگه سراغ بدبختی بری همینجور واست میباره!

کلا مردم اطرافتم همینجورین. تا دستشون میرسه فقط برای بدبختی آدم پا پیش میزارن. یک قدم مثبت در راه خیر واسه کسی ور نمیدارن.

ای که دستت میرسد کاری بکن      پیش از آن کز دستت نیاید هیچ کار

منم همینم ها! همه همینیم. بابا خوب میتونی واسه یکی یه کاری انجام بدی، خوب انجام بده.

 

یادم میمونه چی خواستمو چی کردی. یاد هممون میمونه . . .

پیش این سنگدلان

قدر دل و سنگ یکی است 

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یار ترین

چه دل آزار ترین شد چه

چه دل آزار ترین؟

 

یه سردرد عصبی میگرنی اعصاب خورد کن خیلی اذیتم میکنه. یه چند وقتیه دیگه نیست. خیلی آروم شدم. نمیدونم چرا. 10 دقیقه با تلفن صحبت کردم و عین 10 دقیقه میپرسید کیه؟ کیه؟ کیه؟ بعد از 10 دقیقه تلفن رو قطع کردم و گفتم سینا. اگه یکی دو سال پیش بود حتما داد میزدم.

 

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط سعید  |  3 نظر

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:40  توسط سعید 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM