تبليغاتX
کهنه حصیر

جاده

 

 

پيش نوشت! : تکون دستم اتفاقي بود. ولي انگار زيادم بد نشده!

 

جاده يعني غربت.

باد، آواز، مسافر، و کمي ميل به خواب.

 

از رانندگي تو شب، تو جاده‌هاي باريک پرپيچ و خم و خلوت خوشم مياد. ساعت 2 شب تو جاده خلوت که هر 10 دقيقه يه ماشين از کنارت رد شه. کنار جاده تابلوي عبور حيوانات زده باشن و شما منتظر باشيد که يه روباه يا شغال و يا شايد يه آهو جلوي راهتون سبز شه. بهترين خاطره من از رانندگي تو شب مال 14 سالگيمه. تو جاده گرگان به مشهد. شب بود و اون موقع‌ها هنوز جاده‌ها به شلوغي الان نبود. من صندلي رديف اول اتوبوس نشسته بودم و فکر ميکنم که غير از من و راننده بقيه خواب بودن. جاده باريک و پر پيچ و خم که از ميون جنگل رد ميشد. کنار جاده تابلوي عبور حيوانات زده شده بود و پدرم ميگفت که اين جنگل‌ها آهو هم داره و من منتظر بودم که هر آن يه آهو تو جاده ببينم.

. . . که البته نديدم.

 

 

دنبال کردن سفيدي خط وسط جاده تو سياهي آسفالت جاده آدمو حسابي ميبره تو حس. خيلي فاز ميده واسه فکر کردن.

منو ميبره تو فکر.

ديشب باز يه صحنه‌اي ديدم که فکرمو ريخت بهم. اين فکرها ديگه داره خستم ميکنه. ميدونم خيلي تنبلم. ميدونم.

 

چرا تموم نميشه. خيلي مونده. خيلي.

مانده تا برف زمين آب شود.

پس چه بايد بکنم

من که در لخت ترين موسم بي‌چهچه سال

تشنه زمزمه‌ام؟

 

 

اين فکرا داره خستم ميکنه.

من در اين تاريکي

فکر يک بره روشن هستم

که بيايد علف خستگي‌ام را بچرد.

 

 

-------------------------------------------

خدایا میشه فردا نرم پادگان؟

نه بنده شاسکول من! نمیشه! هنوز یازده ماه دیگه از سربازیت مونده!

 

 

  نوشته شده در  جمعه 30 تير1385ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط سعید  |  8 نظر

 

The life of a child

به خدا The life of a child is more than a border

 

A child is born on a battlefield,
A soldier boy falls to his knees,
And a woman cries in joy and pain,
When will we live in peace again?

A child is born where the wild wind blows,
In a country torn from the south to the north,
And a family runs from day to day,
When will we see our home again?

When will we see the simple truth,
That the only thing that's worth a damn,

The life of a child is more than a forest,
The life of a child is more than a border,
Could ever be;

A child is born in the desert sun,
A tiny life has just begun,
And a mother cries for her hungry babe,
When will I feed my boy again?

A child is born to an ordinary home,
East or west, it could be anyone,
But we all want to know,
Will my child survive to see the day,
When we will be secure again?

When will we see the simple truth,
That the only thing that's worth a damn,

The life of a child is more than a forest,
The life of a child is more than a border,
The life of a child is more than a region,
The life of a child is only a heartbeat from eternity,
We must believe, for the sake of humanity,
We must believe...

For the sake of humanity, we must believe.

 

The Simple Truth (a child is born)
From Flying Colours
by Chris de Burgh
Year Released: 1988
Playing Time: 4:25

 

ميشه بسه؟

 

 

 

  نوشته شده در  يکشنبه 25 تير1385ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط سعید  |  5 نظر

 

 

انشا

موضوع انشا: سربازي خود را چگونه مي‌گذرانيد؟

 

يکي از احساسات خوبي که در سربازي به انسان دست مي‌دهد، احساس بطالت و بيهودگي است و من اکنون که قلم در دست ميگيرم و انشاي خود را شروع ميکنم احساس بطالت و بيهودگي ميکنم.

بايد بگويم که ما سربازي خود را به بهترين نحو با بطالت و بيهودگي ميگذرانيم. در سربازي اوقات ما بسيار با بطالت و بيهودگي ميگذرد. امکانات و تدارکات بسياري براي ما مهيا شده تا اوقات خود را به خوبي به بطالت و بيهودگي بگذرانيم. در پادگان آدم هاي زيادي هستند که زحمت مي‌کشند و به ما کمک ميکنند تا اوقات خود را به بطالت و بيهودگي بگذرانيم. آدم خوشش مي‌آيد که اين همه آدم به فکر ما هستند و شب و روز در تدارک و تهيه مقدمات بطالت و بيهودگي براي ما مي‌باشند. اينجا همه چيز براي ما مهيا مي‌باشد تا ما اصلا احساس عدم بطالت و بيهودگي نکينم. اينجا هرکس احساس بطالت و بيهودگي نکند بازداشت مي‌شود. اصولا سربازي که احساس بطالت و بيهودگي نکند سرباز دشمن است. در پادگان امکانات زيادي براي ما وجود دارد که کمک مي‌کنند تا ما راحت‌تر به بطالت و بيهودگي مشغول شويم. از جمله ديوار، درخت، جدول، چمن و علف که مي‌توان اوقات خوشي را به بطالت و بيهودگي درکنار آنها گذراند. همچنين کارهاي عظيم و سترگي در پادگان انجام مي‌شود که نقش بسيار حياتي در گذرانيداندن اوقات ما به بطالت و بيهودگي ايفا ميکنند. از جمله نوشتن نامه. اصولا چون هيچ کس به نامه‌هاي رسيده محل نمي‌گذارد، نوشتن هر نامه مي‌تواند کمک کند که شما ده بيست تا نامه ديگر براي پيگيري آن نامه بنويسيد. همچنين مي‌توانيد چند نامه ديگر بنويسيد و آن نامه اول را به پيوستش براي همه بفرستيد. بعد هم چند روز بنشينيد و همه اين نامه‌ها را بايگاني کنيد. بعد از دو سه سال هم مي‌توانيد يک روز بنشينيد و نامه‌هاي سال‌هاي قبل را به تفکيک قطع A4 يا A5 يا عادي و محرمانه و خيلي محرمانه و به کلي محرمانه و خيلي خيلي محرمانه و محرمانه دودمان برانداز و محرمانه دودمان بر نينداز و غيره کلی محرمانه و خیلی خیلی محرمانه پیوستش برای همه بفرستید. نند.  بیهودگی میگذرانیم شمارش کنيد و آمار آن را اعلام کنيد و بعد به شما بگويند که بر اساس آمار، شما مي‌توانيد اينقدر نامه را امحا کنيد. بعد هم يک روز آنها را امحا ميکنيد. به اين ترتيب با هر نامه کلي ميتوان اشتغال زايي کرده و اوقات خوشي را به بطالت و بيهودگي گذراند.

علاوه بر همه اينها مقداري فک و فاميل و دوست و آشناي دور و نزديک و بقال و نانواي محل هم وجود دارند که هر وقت شما را مي‌بينند به شما مي‌گويند آشخور و فکر ميکنند که ما دارد بهمان بد ميگذرد و شما در دلتان به آنها ميخنديد و مي‌گوييد که اينها که تا حالا سربازي نرفته‌اند و لذت بطالت و بيهودگي را نچشيده‌اند. پس خر چه ميداند مزه زعفران چيست! (البته بلا نسبت!)

همچنين در خيابان‌هاي شهر تعداد زيادي دکتر و مهندس و بقال و نانوا و عمله و افغاني وجود دارد که شما با ديدن آنها مي‌توانيد از اينکه اوقات خود را به بطالت و بيهودگي مي‌گذرانيد و آنها نمی‌گذرانند لذت ببريد. حتي مجري‌هاي برنامه‌هاي صبحگاهي راديو و تلويزيون وقتي ما را ميبينند که داريم به خوبي و خوشي اوقات خود را به بطالت و بيهودگي ميگذرانيم از بس که حسوديشان مي‌شود، در برنامه‌هاي خودشان به تمام مشاغل و کسبه و سگ و گربه‌هاي شهر و تيرهاي چراغ برق سلام و خسته نباشيد و خدا قوت مي‌گويند اما به ما نمي‌گويند و ما به آنها مي‌گوييم حسود هرگز نياسود.

همچنين تعدادي راننده تاکسي هستند که فکر مي‌کنند که ما بابت بطالت و بيهودگي کم حقوق ميگيريم. براي همين تعارف ميزنند ولي ما مي‌گوييم بقيش هم بماند تا ديگر از اين فکرها نکنند. البته از آن دفعه که 900 تومان را گفتم بماند ديگر به حرف مردم کمتر اهميت مي‌دهم.

اين بود انشاي من.

 

 

  نوشته شده در  يکشنبه 18 تير1385ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط سعید  |  10 نظر

 

 

دلتنگی

اين روزا انگار همه دلتنگ شدن. Indomitable ما که از Good bye my lover ميگه و سیمین که از باد و ترانه و ستاره ميگه. گلنوشم فکر بودن يا نبودنه. علی هم رفته سربازي. الان تو بيابوناي قزوين روزي صد بار داره از خودش ميپرسه: من اينجا چيکار ميکنم؟ جاي من اينجاست؟

 

این پست گلنوش منو ياد خودم انداخت. و ياد يه نفر. اون يه نفري که دفعه آخر وقتي شمارش تو موبايلم افتاد حتي جواب ندادم. ميخواستم بنويسم. ميخواستم بگم . . . . ميخواستم بگم که کاش يکي بود که فقط سکوت ميکرد. کاش کسي بهم نميگفت وضع من از تو بدتره. کاش کسي بهم نميگفت درمقايسه با ديگران تو وضعت خوبه. کاش نميگفت اينايي که ميگي چيزي نيست، بي اهميته.

 

کسي که خوبيهاش از يادم رفته و ديگه بديهاشم داره از يادم ميره. کسي که انگار از اول وجود نداشته. ياد این پست سیمین افتادم.

 

گاهی سکوت چقدر خوبه و چقدر پرمعنی‌تر.

 

 

تو اين چند روزه نميدونم چرا بمباران خاطرات شدم. ياد پاييز 81 افتادم. اروميه. يه جريان خيلي کوچيک که هيچ وقت بهش فکر نکردم ولي حالا يدفه اومد تو ذهنم و تبديل شد به يکي از اون چيزايي که با توسل به اون ميتونستم بگم: ديدي گفتم؟

 

ميخواستم بنويسم که چند تا فيلم ديدم. چند تا کارتون تخيلي ژاپني. ميخواستم بنويسم حال آدم بهم ميخوره از اين همه تخيل. اگرچه تکنيک ساخت کارتوناشون ديوانه کنندست. مخصوصا Final Fantasy 2. ميخواستم بنويسم که يه فيلم داشتم ميديدم. CD يکشو ديدم ولي CD دو شو هرکاري کردم نشون نداد. و من موندم تو کف!

 

ميخواستم بنويسم که کامپيوترم ويروسي شده. و من ويندوزشو عوض کردم و ويروس يابي کردم. ولي همچنان مشکل داره.

 

آره خيلي چيزا ميخواستم بنويسم.

ولي . . .

. . . چند روز پيش يه مجله قديمي ورداشتم و يه نگاهي بهش انداختم. يه گزارش از اتفاقي که تو جاده بم کرمان افتاده بود. همون که يه شب تو جاده چند تا ماشينو نگه ميدارن و آدماشو ميکشن و ماشين ها رو آتيش ميزنن.

به همين راحتي چند نفر عمرشون تموم ميشه. بدون اينکه ربطي به هيچ قضيه‌اي داشته باشن.

(همچنین نگاه کنید به: اینجا)

حتی وقتی یه همچین مسائلی هست.

 

حالا با خودم ميگم تو اين دنياي به اين احمقانگي ديگه چه فرقي داره که بنويسي يا ننويسي؟

 

 

------------------------------------------

فکر کن طرف تو رو سوار ماشينش کرده. بعد به جاي اينکه مثلا دعوتش کني کافي‌شاپ، تو اين فکري که زودتر بري خونه، چون موقع نهاره! آخه پسره خنگ! دايناسورا هم همين کارا رو کردن که منقرض شدن ديگه!

 

------------------------------------------

اينقدر خودم با خودم متناقضم که تو خودم موندم. حتي نميدونم تو کدوم خودم موندم.

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه 9 تير1385ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط سعید  |  9 نظر

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 18:21  توسط سعید 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM