به علت فوت فرزند دلبندم، دکتر مجید باقری مغازه تعطیل میباشد.
.
.
.
همکلاسیم بزرگ شد،
همکلاسیم دکتر شد،
همکلاسیم مرد.
.
.
.
هیچ احساسی ندارم. چون نمیتونم درکش کنم.
چقدر احمقانه . . .
خوب، . . .
واقعا غافلگیر شدم!
راستش نتونستم بفهمم که کی اینجا رو دوباره راه انداخته. کاش بهم میگفت.
در ضمن شعر مهدی خیلی قشنگ بود. حال داد!
--------------
فکر نمیکردم اونقدرها مهم باشه.
همه ما عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد.
6 میلیارد آدم . . . یکی کمتر، یکی بیشتر . . . چه فرقی میکنه؟ به کی برمیخوره؟
یه اصطلاح suddenly death هست فکر میکنم به گل طلایی تو فوتبال میگفتن. حذف وبلاگم شبیه یکی از این suddenly death ها بود! خودم هم فکر نمیکردم یه روزی اینجوری حذفش کنم.
یک سری عوامل وجود داشت. کوچیک و بزرگ. هیچ کودوم به تنهایی عامل حذف وبلاگ نبودن.
وبلاگ یه دنیای مجازیه. احساس میکردم دارم بیخودی توش فرو میرم. روزی 15 تا بازدید داشتم که 10 تاش خودم بودم. اکثریت میگفتن که تو وبلاگم با آدم متفاوتی روبرو شدن. میخواستم اگه چهرهام تو دنیای مجازی بهتره اونو وارد دنیای واقعیش کنم. میخواستم اگه میخوام متفاوت باشم، تو دنیای واقعی باشم. گفتم شاید با حذف وبلاگ بیشتر سعی کنم که وارد دنیای حقیقی بشم.
اگه مطالب اول وبلاگمو خونده باشین (یک ماه اول، به خصوص پست اول) حتما متوجه یه احساس خاص شدین. احساس از دست دادن ناگهانی. از دست دادن فرصت. اینکه کسی رو از دست بدین، قبل از این که کارتون باهاش تمام شده باشه. نمیدونم چرا این احساس برام یه جور فوبیا شده. شاید بگید ما هنوز خیلی جوونتر از اونیم که به این چیزا فکر کنیم. پامون که لب گور نیست یاد رفیقای قدیمی بیوفتیم.
لازم نیست پیر بشیم. آدم تو جوونی هم خیلی کسا رو از دست میده. اگه کسایی هستن که برامون مهمن، چرا . . . ؟؟؟؟؟
تو فکرش بودم که این احساس رو یه جوری به مخاطبام منتقل کنم. و هیچ وقت راهی غیر از حذف ناگهانی و بدون توضیح وبلاگ به ذهنم نرسید. فکر میکنم که الان تونسته باشم این احساس رو به خوبی به شما منتقل کنم.
----------
اون کامنتی که حسینا ازش حرف زده چیز مهمی نبوده. جرقه خاصی هم به حساب نمیاد. فقط . . .
فقط به این فکر میکردم که راست میگن که دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی. شماها واقعا منو غافلگیر کردین. اصلا انتظارشو نداشتم. شرمنده اخلاق ورزشکاری همتون شدم. ولی شماها میتونستین راه ساده تر رو انتخاب کنید. خیلی فیلمشو گریه دار کردین.
راه سادهتر این بود:
(خسته شدم بس که ناله شنیدم
بابا جون من
هر کاری از دستت بر می یاد بکن جز چس ناله.
منم دارم همین کارو می کنم.)
-------------------------
به هر حال اون دو تا پست آخری که از دلتنگی و اینها گفته بودم دلیل حذف وبلاگ نبود. دیگه اینقدرها هم لوس نیستم بابا! آدم چهار روز حالش خوبه، دو روزم حالش گرفتست. واسه همه پیش میاد. زندگیه دیگه. بهتره صبر و حوصله بیشتری در روابطمون داشته باشیم.
الان هم حالم خوبه.
یک روزه رفتم تهران. رفتم دانشگاه. رفتم وزارت علوم. یه کنفرانس شرکت کردم. یه مقاله داشتم. چند تا از دوستامو اونجا دیدم. بعد از ظهر یه جلسه کاری داشتم!!! (بابا مهندس!) بعد با دو نفرو رفتم خرید. تو پارک بهم پیشنهاد بیشرمانه شد. و همه اینها در 12 ساعت انجام شد!
----------------------------------------------------------------
کم کم پستهای قبلی رو هم میذارم اینجا. برای آرشیو.
----------------------------------------------------------------
عاقبت خاک گل کوزهگران خواهم بود. ولی چه خاکی؟
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد، نمی خواهم بدانم عاقبت کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بی پروا که یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد. بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را . . . .
نمی دونم در هفته گذشته به اين وبلاگ سر زدين يا نه؟
آره سعید دوست عزيزمون بدون توضيح این وبلاگ را حذف کرده و علت و دليل آن را توضيح نداده
خوب منم مثل همه شما به اين وبلاگ و نوشته های سعید عادت کرده بودم و خو گرفته بودم واسه همین تصمیم گرفتم تا وبلاگ توسط فرد دیگری ثبت نشده ثبتش کنم و در حال حاضر اختصاص بدم به حرفها و نظرات و خاطرات دوستان سعید تا اگه دوباره تصمیم گرفت برگرده این وبلاگ باشه و بازهم اگه تصمیم گرفت حذفش کنه حداقل بدونه که چقدر دوستش داریم و واسمون مهمه
اما نظرات خودتون را در قسمت نظرات یادداشت بفرماييد
با تشکر
دل بگرفتهام بگرفتهتر بي، . . .
هنوزم تنگه،
مثل این تنگه،
مثل تنگه واشی . . .

آدم وقتي سربازه بهتره مرخصي نره. آخه يادش مياد يه زماني آدم بود. از خودش اختيار داشت. گاوي نبود که تو طويله ببندنش و ازش بيگاري بکشن. خري نبود که بار ببره و پولش رو صاحبش ببره.
آره من صاحب دارم. چند تا صاحب با چند تا ستاره رو شونههاشون.
به خاطر 200 تومن؟
به خاطر يک ميليون هم حاضر نيستم برم.
دل بگرفتهام بگرفتهتر بي، . . .
. . .
دلم گرفته آسمون . . .
برخورد احساسی - برخورد منطقی! کدام؟
از هيچ تنابنده اي در هيچ چيز پيروي نميکنم و به ريش هر استادي که به ريش خود نخنديده ميخندم!
(نيچه)
--------------
چند مدت پيش يه چيز جديد يه مدت باب شده بود و سرو صدا کرده بود به اسم سودوکو. سودوکو يه جدول 9*9 خونه هست که هر سطر و ستونش به 3 قسمت تقسيم شده. يعني کلا ميشه 9 تا جدول 3*3 کنار هم. چند تا عدد ثابت داخل خونهها نوشته شده و بايد بقيه خونهها رو جوري با اعداد 1 تا 9 پر کرد که در هر سطر و هر ستون و همينطور در هر جدول کوچيک 3*3 عدد تکراري وجود نداشته باشه. جدول سودوکو هم براي خودش قوانين رياضي داره و اگه تو اينترنت سرچ کنيد ميتونيد انواع سخت و آسونشو پيدا کنيد.
راستش اولا که مد شده بود زياد دنبالش نرفتم ولي امروز رفتم يدونه آسونشو ورداشتم و مشغول شدم. انصافا که چيز جالبيه و حسابي مخ آدمو بکار ميگيره.
به عنوان نمونه اين يدونه جدول سودوکوي آسونه.
نميدونم چرا من با اينکه از بازيهاي فکري خوشم مياد، از شطرنج خوشم نمياد. حوصلم سر ميره.
---------------------------
چند روز پيش يکي از سربازا که راننده وانت تويوتا بود داخل پادگان چپ ميکنه. بلافاصله فرمانده قرارگاه ميرسه بالاي سرش و شروع به زدن سرباز ميکنه. اونقدر بد ميزندش که نصف گردنش با پهلوي شکم کبود ميشه.
البته که هيچ دليلي براي زدن وجود نداشته، چرا که اگه مقصر هم بوده باشه، يه خسارت مالي بوده که خود سرباز جبرانش ميکنه و تموم ميشه ميره. اما قضيه قابل توجه اين بوده که اون سرباز کوچکترين مقاومتي در برابر کتک خوردن انجام نداد. فقط واستاد تا طرف حسابي بزندش. حالا شما اگه جاي اون سرباز بوديد چيکار ميکرديد؟ مقاومت ميکرديد؟ دفاع ميکرديد؟ ميزديد؟ (در مورد زدن توجه کنيد که فرمانده مذکور حدود 60 به بالا سن داره)
ميدونم. تقريبا جواب همه سربازاي پادگان همين بود: اگه من بودم تا ميخورد ميزدمش.
اما حالا بشنويد از عاقبت کار. فرمانده قرارگاه حاضر شده که کل خسارت ماشين رو که حدود يک ميليون تومن ميشه بده، به شرطي که اون سرباز از شکايتش صرف نظر کنه. با اينکه دليل اصلي چپ کردن تويوتا سرعت زياد بوده اما با وجود فشاري که اون پاسدار به سربازهاي شاهد ماجرا آورد، هيچ کس حاضر نشد شهادت بده که سرعت ماشين زياد بوده و نقص فني رو دليل اصلي تصادف دونستن. از طرف ديگه خيلي از افسرا و پاسدارهاي پادگان با اون فرمانده چپ افتادن و حتي شايع شده بود که سردار فرمانده پادگان گفته بوده که اين پاسدار رو با دستبند بياريد پيش من. (البته گفتم که در حد شايعه بوده)
عليرغم اينکه همه سربازها ميگفتن که اگه من بودم ميزدم، ولي در عين حال همه اون سرباز رو تحسين ميکنن که تونست جلوي خودش رو بگيره تا بتونه بعدا حسابي حال طرف رو از راه قانوني و درستش بگيره. چرا که اگه کوچکترين برخوردي با فرماندش ميکرد بي برو برگرد محکوم ميشد. محکوم به دعوا، زد و خورد و کتک زدن مافوق و . . . .
چقدر خوبه که آدم بتونه هميشه احساسات خودش رو کنترل کنه و از روي عقل و منطق به وقايع زندگيش عکسالعمل نشون بده و عاقلانه رفتار کنه، نه احساسي.
البته که سخته.
مرد ميخواد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ديشب پادگان بودم. ساعت 10 تا 1 شب پاسبخش بودم. ساعت 1 رسيدم آسايشگاه تا خواستم بگيرم بخوابم يه سرهنگي زنگ زد گفت بيا اينجا کارت دارم. وقتي رفتم پيشش گفت برو فلاني و فلاني رو بيدار کن بيار اينجا. خلاصه رفتيم و اين سرگردو بيدار کن و اون سروانو بيدار کن و اسلحه تحویل بگیر و بدو و بيا و بيارو بگيرو ببند خلاصه ديديم انگار آماده باش و فراخواني و اين حرفاست! هيچي ديگه کل ملتو جمع کردن تا صبح الکي آمار بگيرو به خط شو و اين مسخره بازيا.
هيچي ديگه تا صبح نخوابيديم.
چند تا مطلب داشتم ميخواستم بنويسم نوشتنم نيومد. شايد يکي دو روز ديگه يکم در مورد جدول سودوکو، هيات يزديها – محله چينيها، ويکيپديا و . . . نوشتم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|