تبليغاتX
کهنه حصیر

نمیدونم چرا اینجوری شدم. یه چیز هچل‌هفت بی‌سر و ته بیربط. خیلی بد شدم. خوابم میاد مثل سگ. میخوام بخوابم.

 

تو فرهنگ لغت مزخرف یعنی: آراسته شده با چیزهای فریبنده – سخن بیهوده و بی‌اصل و دروغ که مثل سخن راست آراسته شده باشد.

 

خیلی آدم مزخرفی شدم.

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 15:41  توسط سعید  | 

پادگان ما پره از سربازهای پاسدار فروش، پاسدارهای سرباز فروش، پاسدارهای پاسدار فروش و سربازهای سرباز فروش.

پادگان ما فروشگاه آدمه!

 

 

چقدر متن و آهنگ و عکسای این وبلاگ قشنگه:

http://paparatzi.persianblog.com/

 

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 18:47  توسط سعید  | 

 

Surveillance Camera Players

 

 

 

شما این اخطارو میشناسین؟

بله! شما تحت نظر هستید.

دوربین‌های مداربسته همه جا هستند. حتی تو ایران نه چندان پیشرفته ما، تو مترو، تو بانکها، تو فروشگاه‌های زنجیره‌ای، حتی تو فروشگاه‌های کوچیک، . . . حتی تو شیرینی فروشی سادات کرج نبش چهارراه دانشکده!

احتمالا یه اروپایی یا یه آمریکایی لیست طولانی‌تری از جاهایی که دوربین‌های مداربسته کار گذاشتن داره.

از اینکه تحت نظر باشید خوشحالید؟ براتون مهم نیست؟ تفاوتی نداره؟

خوب آدمایی هستن که این اصلا براشون جالب نیست و به شکل‌های مختلف اعتراضشونو به این پدیده ابراز میکنن. یه عده از این معترضین "بازیگران دوربین مداربسته" هستند.

 

 

اینها هر جا دوربین مدار بسته ببینن میرن جلوش و یه جوری اعتراضشونو نشون میدن. ممکنه تابلویی با متن اعتراض بگیرن دستشون یا با اشاره دست دوربین رو به افراد رهگذر نشون بدن و بپرسن که تا حالا متوجه اون شده بودید؟

 

      

 

 

بعضی‌ها حتی تشکیلات و سایت اینترنتی هم دارن. مثل این یکی:

http://www.aktuelle-kamera.org

 

 

 

 

 

-----------------------------------

یک سری آدما هستن که همش دنبال پیشرفت کردنو بالا رفتن از پله‌ها و نردبون‌ها و کوه‌ها و قله‌ها و . . . هستن. دنبال پول بیشتر، کار بهتر، خانواده خوشبخت‌تر . . .

اما یه عده هم هستن مثل بازیگران دوربین مداربسته. یا طرفدارای محیط زیست (سبزها). یا مخالفای جهانی سازی. یا هر گروه دیگه‌ای مثل اینا.

اینا از هیچ چیزی بالا نمیرن. زندگیشون یه خط مستقیمه. فقط یک کار میکنن. همون کاری که فکر میکنن درسته. بر اساس اعتقادشون کار میکنن. به چیزهای نادرست اعتراض میکنن و طرفدار چیزهای درست هستن.

 

 

 

خیلی خوبه یا شاید خیلی جالبه که آدم اینجوری باشه. بله منم دلم میخواد اینجوری باشم. ولی اینا همش شعاره.

زندگی خرج داره.

 

 

 

---------------

پی‌نوشت 1: Surveillance Camera : در حقیقت Surveillance به معنی مراقبت و پایشه. ولی دوربین مراقبت معنی ملموسی برای ما نداره. به همین خاطر فکر میکنم اصطلاح دوربین مداربسته تو ترجمه معنی بهتر و دقیقتری رو میرسونه.

 

 

پی‌نوشت 2: نظرسنجی کنار صفحه همچنان برقراره و منتظر نظرات شما!

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 21:53  توسط سعید  | 

میدونید چقدر زور زدم تا این لوگو رو بزارم این بالا؟

وای خدا! احساس میکنم خنگ شدم. خیلی خنگ. خنگ و کودن.

اینقد خنگ که حتی نمیتونم یه لوگو واسه وبلاگم درست کنم.

اینقد خنگ که حتی نمیتونم یه قالب جدید واسه وبلاگ لود کنم.

اینقد که حتی از برنامه‌های کامپیوتری که قبلا نوشتم سر در نمیارم.

اینقد که حتی از HTML سر در نمیارم.

اینقد که حتی نمیتونم کانال تلویزیون رو تنظیم کنم. وای، وای، وای . . .

 

اینقد که حتی جرات ندارم در مورد چیزایی که میدونم حرف بزنم.

 

وای خدا! من سوسک شدم!

کی بود گفت خدایا سعیدو سوسکش کن؟

خوب من الان سوسک شدم!

 

 

 

پی‌نوشت۱: یکی از استادام بهم گفت که وقتی آدم یه مدت کار نمیکنه جراتش رو از دست میده. راست میگفت. من جراتم رو از دست دادم.

 

 

پی نوشت۲: تو نظرسنجی کنار صفحه نظر بدین!

 

 

  نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 12:47  توسط سعید  | 

انزلی

 

انگار این هفته گیر دادم به Google earth! این هم عکس یه قسمت از انزلیه! وسط عکس یه قسمت درختکاری شده میبینید که وسطش یه ساختمون با رنگ روشن (کنار ساختمون قرمز رنگ) مشخصه. این ساختمون مربعی شکل کاخ رضا شاه بوده که الان تبدیل شده به موزه نیروی دریایی. اگه به خیابون‌های اطراف محوطه باغ دقت کنید یه محوطه ذوزنقه‌ای میبینید که کل این محوطه قبلا باغ و جزء کاخ بوده. اما الان کمتر از یک سوم اون باقی مونده. سمت راست یه ساختمون نیم دایره میبینید که مصلای انزلیه و در کل حدود 200 نفر جمعه‌ها توش نماز جمعه میخونن. سمت چپش یه ساختمون کوچیک هست که آسمون نماست. اون ساختمون قرمز رنگ نیروی دریاییه و سمت چپش تاسیسات کشتی سازی. پشت محوطه کنار کانال هم اسکله‌های نیروی دریاییه.

چندین سال پیش (50 یا بیشتر) یک سال زمستون تو انزلی اونقدر شدید بوده که بیشتر درختای مرکبات (که اون موقع درخت غالب منطقه بوده) به خاطر سرمازدگی از بین میرن. محوطه این باغ پر از درختای مرکباته که خاطرات قدیمای شهرو به یاد میاره. اما با این وضعی که پیش میره شاید تا چند سال آینده دیگه درختی تو این باغ پیدا نشه و جاش انواع ساختمون‌های دولتی سبز بشه.

 

 

 

-----------------------------------------------

بعضیام خیلی باحالنا! چند روز پیش یکی از افسرای پادگان اومد بگه منم اینگیلیسی بلدم، داشت بهمون میگفت شلوغ نکنین، گفت فارسی میگم حالیتون نیست، ترکی میگم حالیتون نیست، بزار اینگیلیسی بگم شاید حالیتون بشه:

Don’t no spoking!!!

بعد اومد بگه صف واستین:

آقا جان حالیت نیست؟ به ترتیب صف واستا دیگه!

One, two, three, four, five, seven, six!!!

ولی خودمونیما! باریکلا اعتماد به نفس!

 

 

------------------------

روزنامه همشهری تو صفحه 18 شماره روز پنج‌شنبه ۱۶شهریور نقدی در مورد سریال نرگس چاپ کرده که خیلی از حرفای دل منم بود. البته من در مجموع به اندازه 10 قسمت کامل هم از این سریال رو نگاه نکردم ولی تو همین تیکه‌هایی که دیدم به همین نتیجه منتقد همشهری رسیدم.

 سایت همشهری هنوز به روز نشده. به محض به روز شدن آدرس این صفحه رو میزارم اینجا.

 

 

---------------------------

امروز بالاخره بعد از چهار پنج ماه یه بارون حسابی اومد. کلی حال داد.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 18:7  توسط سعید  | 

پیش‌نوشت 1: میخوام از این به بعد قسمت پیوندهای روزانه رو فعال کنم. پس از این به بعد به کنار صفحه هم نگاهی بندازید.

 

 

-------------------

پائولو کوئیلو گفته نوشتن مثل زائیدن میمونه! اگه از وقتش بگذره هم مادر هم بچه از دست میرن.

سر این پست من هم همین بلا اومده! اینقد ننوشتم که یادم رفت چی میخواستم بگم. الانم حوصله فکر کردن ندارم. تا همینا یادم نرفته مینویسم تا بعد خدا بزرگه!

 

-------------------

یادمه بچه که بودم مورچه‌ها رو تو شیشه جمع میکردم و دسته جمعی آتیش میزدم. خدا منو ببخشه!

بزرگتر که شدم مورچه‌ها رو مینداختم تو تار عنکبوت تا ببینم چطوری خورده میشن. خدا منو ببخشه!

واقعا پشیمونم! به خدا راست میگم!

 

--------------------

خوب! مثل اینکه همه چی سر جاشه! همچنان هواپیماها سقوط میکنن، همچنان قطارها منفجر میشن، همچنان اتوبوس دانش‌آموزان میره تو دره و همچنان و همچنان . . .

و همچنین . . . !

و همچنین مدیر مسئول سابق کیهان تو تلویزیون میگه که الحمدلله تا به حال طرف هیچ حذب و دسته‌ای نبوده!

خدا رو شکر!

 

 

البته اگه از انفجار قطار نیشابور بگذریم در حال حاضر امن‌ترین راه مسافرت در ایران قطاره. پیشنهاد من برای مسافرت: فعلا قطار!

 

 

یادمه پارسال بعد از انتخابات دور دوم با چند تا از بچه‌ها تو دانشگاه جمع شده بودیم و صحبت میکردیم. منو چهار پنج نفر اینوری بودیم و یه نفر (که الان همچنان همونجا داره ادامه تحصیل میده) اونوری بود. دو تا از خانوما خیلی شاکی بودن و حسابی با اون نفر اونوری بحث میکردن. من اونجا گفتم که امیدوارم هر کس هر نظر و طرز فکری در مورد دولت و رئیس جمهور آینده داره، دو سه سال دیگه هم یادش باشه که الان چه نظری داشت. واقعا امیدوارم که مردم یادشون باشه که با چه دید و طرز فکری رای دادن.

اگرچه امیدی نیست. الانشم مردم یادشون رفته بعضی‌ها تعداد دکمه‌های بسته پیرهنشون پونزده بیست سال پیش چند تا بوده، الان چند تاس!

 

 

--------------

حدود دو هفته‌ای هست که هوای این طرفا خیلی گرم شده. دیگه غیر قابل تحمله. نسبت به پارسال 5 درجه و نسبت به میانگین بلند مدت 3 درجه گرمتر شده. هواشناسی گفته تا 10 روز آینده هم همینجوریه. فقط داریم شر شر عرق میریزیم.

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 16:38  توسط سعید  | 

میگن بیرون از ایران همه از جنگ و حمله نظامی آمریکا به ایران حرف میزنن. یه جوری که انگار همین فردا جنگه. اما تو ایران هچکی عین خیالش نیست. انگار که اصلا هیچ خبری نیست. خوب دلیلش معلومه. به خاطر سانسور و تک کاناله بودن رسانه‌ها. اما خیلی‌ها تو ایران کانال‌های ماهواره رو نگاه میکنن. یعنی میتونن بفهمن که بیرون از ایران چه خبره. پس قضیه چیه که خبر ندارن؟ خوب بازم معلومه! چون تو ایران مردم سه چیز بیشتر از ماهواره تماشا نمی‌کنن. شو، فیلم، سکس.

کی اخبار گوش میده!

 

Google earth هم چیز خیلی جالبیه. پادگانمونو پیدا کردم. فکر میکردم محیطش خیلی کج و کوله باشه. ولی دیدم نه! بیچاره صافه! فکرشو بکنید وقتی یه ماهواره معمولی تجاری همچین عکسایی میگیره، دیگه ماهواره‌های جاسوسی چی میگیرن!

خلاصه اینکه نمیشه با زدن تابلوی طرح بیابان زدایی رو در تاسیسات اتمی، حاجی رو گول زد! اما با این حال راه‌های مطالعه شده‌ای برای استتار و اختفای تجهیزات و تاسیسات وجود داره که نظامی‌ها خوب بلدن. مثل ژاپنی‌ها که تو جنگ جهانی، با گذاشتن ماکت هواپیما (به جاب هواپیمای واقعی) تو فرودگاهاشون آمریکایی‌ها رو گول زدن.

 

p1

 

p2

 

اون محوطه آسفالتی که گوشه پایین سمت چپ میبینید میدون صبحگاه ماست که هر دوشنبه حدود نیم ساعتی باید اونجا خبردار واستیم. نیم ساعت هم آزاد وای میستیم بعد میریم!

ساختمون آبی رنگ بقلش هم مسجدِ. اون قسمت جنگلی هم که وسط عکس هست، شبا توش شغال هم پیدا میشه.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 16:35  توسط سعید  | 

 

وبلاگ گلنوش با نامردی بسته شد.

http://fridaa.persianblog.com

 

lazeme begam ke man blogam o nabastam

be zoor bastanesh

passwordamo iki dozdid o be sadegi daftarche khaterate 2sale  mano pak kard..

be hamin sadegi

kheili narahatam...

 

hichi dige nemitonam begam.....

 

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:19  توسط سعید  | 

رفته بودم گردان آبی-خاکی سلمان، ماموریت. دم در تو دژبانی یک از سربازا رو یه تیکه مقوا نوشته بود:

به کار مفیدم کسی نگاه نمیکند

هزار دیده منتظر یک اشتباه من است.

 

هی!!! این احساس رو میشناسم. درکش میکنم. می‌فهممش.

 

 

 

 

 

از دست عزیزان چه بگویم

گله‌ای نیست

گر هم

گله‌ای هست

دگر

حوصله‌ای نیست

حوصله‌ای نیست

 

خیلی این شعرو دوست دارم

خیلی

خیلی

خیلیییییییییییییییییییییی

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 17:10  توسط سعید  | 

نزدیک بود امروز منم برم پیش این رفیق تازه سفر کرده!

آره امروز بدجور تصادف کردیم. جلوی پلیس راه رشت، نزدیک فرودگاه. من سوار یه پراید بودم. ما داشتیم از لاین خودمون میرفتیم که یه موتوریه که داشت از سمت راست ما حرکت میکرد یهو بدون اینکه اصلا نگاه کنه پیچید به سمت چپ تا بیاد از بریدگی جدول که جلوتر بود دور بزنه. راننده پراید ما هم که دیگه راه نداشت گرفت به چپ و صاف رفت کوبید به ته یه وانت نیسان که داشت از بریدگی دور میزد.

خداییش خیلی محکم خوردیم. حداقل 120 تا سرعت داشت. فکر کنم اگه 20 تا بیشتر سرعت داشتیم الان تو آسمونا بودم. من پشت راننده نشسته بودم. با ضربه تصادف با جفت زانوهام کوبیده شدم به صندلی راننده. واسه همین صندلی از جاش حرکت کرد و رفت جلو. ولی خوشبختانه کنده نشد. ولی راننده چسبید به فرمون. خوشبختانه هم راننده هم نفر کناریش کمربند بسته بودن. وگرنه حتما آسیب جدی میدیدن. حالا فکرشو بکنید من با این سن و تازه با اینکه پشت نشسته بودم و کمتر صحنه برخورد رو دیدم [...]. حسابشو بکنید صندلی جلو یه بچه 7-8 ساله نشسته بود. در اثر ضربه صندلیش تا شده بود. بیچاره از ترس یک دادی میزد. عموش باهاش بود که پشت نشسته بود. خیلی ترسیده بود. هی میگفت این بچه امانته. فکر میکرد گیر کرده. ولی بعد صندلی رو باز کردیم و بچه رو درش آوردیم. خوشبختانه هیچکس آسیب جدی ندید. فقط شدت ضربه باعث کوفتگی و ضرب دیدگی مخصوصا راننده شده بود. منم اولش گرم بودم حالیم نبود! جاییم درد نمیکرد. ولی کم کم دارم احساس درد میکنم. زانوهام ضربه دیده. ساق پای چپم هم آسیب دیده و درد میکنه. آرنج دست راستم هم نمیدونم چرا درد میکنه. پشت گردنم هم احساس درد دارم. اینجوری که داره پیش میره شاید شنبه با دست و پای گچ گرفته رفتم پادگان!!! البته فریم عینکم هم یه کوچولو شکست!

 

 

 

چند وقتی بود به جای اتوبوس با سواری میرفتم تهران. من دیگه غلط بکنم با سواری برم. واقعا وضعیت رانندگی ایرانیها افتضاحه. خیلی وحشتناک و دیوانه واره! قبلنا فکر میکردم اینا که اینجوری با سرعت میچسبونن پشت ماشینای دیگه و لایی میکشن و از چپ و راست سبقت میگیرن، اگه یهو یه چیزی سر راهشون سبز بشه میتونن ماشین رو نگه دارن یا کنترل کنن. ولی امروز به این نتیجه رسیدم که نه! نمیتونن! همینجوری پنا بر خدایی میرن!

 

 

موتور پراید که باطل شده بود. نمیدونم بدنه سیلندرش بود یا فقط سرسیلندرش بود که اندازه دو تا سکه سوراخ شده بود. رادیاتورش هم به کل از بین رفته بود. بقیه چیزاش هم معلوم نبود. چون حسابی تو هم رفته بود. گلگیرش هم یکم رفته بود زیر در. احتمال داره شاسیش هم جمع شده باشه.

بیچاره راننده پراید. آشنا بود. هر روز با اون میرفتیم. کلی قسط و قرض و خرج و . . . حالا ماشینشم میخوابه. هیچی دیگه، یه درآمدی هم که داشت تعطیل! بیچاره هی میگفت بدبخت شدم، بیچاره شدم. خیلی دلم براش سوخت. ولی چیکار میتونستم براش بکنم.

ابن ضرب‌المثل رو شنیدید؟ بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد، یا طاق فرو آید یا قبله کج آید. اصلا دوست ندارم همچین طرز فکری داشته باشم. من کلا آدم خیلی خوشبینی هستم. ولی احساس میکنم که خدا هم گاهی بی‌انصاف میشه.

 

 

 

خلاصه من اگه در راه اسلام هم کشته نشم، احتمالا در راه پادگان ترتیبم دادس!!!

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 22:8  توسط سعید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM